تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
امروز یه جوری گذشت که فکر کنم میتونم زندگی نباتی داشته باشم از هفت صبح تا همین حالا یه بطری آب خوردم فقط چون همش یا کلاس داشتم یا توی راه بودم.. دو ساعت پیش هم که رسیدم خونه دلم نیومد چیزی بخورم چون تصمیم داشتم باقالی پلو و مرغ درست کنم و الان هم دیگه حدودن باید یک ساعت صبر کنم تا آماده شه.. ایشالا این کتری که سبز تا خرخره آب ریخته توش جوش بیاد میخوام چای و خرما بخورم قبل از اینکه از گرسنی بمیرم.. بیچاره انقدر خسته است که تا رسید خونه رفت خوابید البته بعد از اینکه خرده فرمایشات من بیشعور رو که هی غر زدم و گفتم این و بده و اونو بده انجام داد.. آخه داشتم حرص میخوردم که یعنی چی!؟ منم خسته ام دیگه.. ولی بعدش سعی کردن با شعور باشم برای همین الان خوابه..
امروز دو ساعت هم ورزش کردم برای همین الان عضله پشت پام به حالت سنگ دراومده و شونه هام هم درد میکنن.. مازوخیسته اسم مریضی خود آزاری؟ بعد ورزش داشتم غش میکردم تقریبن ولی هیچی نخوردم و یه احساس خوشایندی هم از اینکه الان چربی های دارم آب میشن پیدا کرده بودم :))
آقا ما جمعه دو تا عروسی دعوت بودیم شب و ظهرش هم مهمونی داییم بود.. پنج شنبه هم تصمیم داشتیم با دوستای سبز بریم گلاب دره.. بعد امشب فهمیدیم سبزمون باید بره ماموریت!!
اگه بتونم مهمونی رو بپیچونم خیلی خوب میشه چون حوصله هیچ یک از فوامیل رو ندارم.. دلم میخواد برم استخر اما به نظر من همه استخر های پر از عفونت و میکربن.. ولی اگه بتونم خودم رو راضی کنم و گول بزنم که حالا فقط همین به باره و ... مطمئنم حالم رو خیلی خوب میکنه..
خداوندا روزهای بی تنش ما را برسااان
الان قصدم این بود که بیام اینجا در مورد دیروز که خیلی روز وحشتناکی بود برام در حالی که کاملن بی سر و صدا گذشت، بنویسم اما دیدم ای بابا! حالم داره از اینکه تا میخوام حرف بزنم باید یه رمز براش بذارم بهم میخوره.. یه سندرمی توی من عود میکنه در این جور مواقع که جمع میکنم میرم یه جای جدید.. الان نگرانم که نکنه باز قصد همچین کاری رو کنم چون من اینجا رو دوست دارم.. چون الان در یک وضعیت افتضاح و رقت باری دارم زندگی میکنم که ظرفیت هیچ تغییری رو ندارم و ترجیح میدم هیچ اتفاق جدیدی برام نیفته و هیچ چیز جدیدی رو امتحان نکنم و هیچ جای جدیدی نرم و هیچ چیز جدیدی نخورم و هیچ بوی جدیدی رو استشمام نکنم و .........
بعد خواستم بنویسم که امروز رفتیم نذری پزون خونه عمه سبز و حالت تهوع شدیدی بهم دست داده بود در مجموع اما بعدش با دوستامون رفتیم شهر بازی و با سوار شدن هر وسیله سه بار تکرار کردم که غلط کردم! اما کیف کردیم چون هوا عالی بود و کلی جیغ زدیم و ریلیز شدیم و بعد هم اومدیم خونه ی ما چای دبش خوردیم و خیلی خوشحال بودیم چون این دوستامون قراره این هفته زن و شوهر رسمی بشن و... همین چیزهایی که همیشه مینویسم دیگه! اما گاهی از ازدیاد چیزهایی که توی ذهنم جمع میشن و نوشته نمیشن، سرگیجه میگیرم.. مثلن من اینو یکشنبه صبح نوشتم:
ای خدا مرُدم از پا درد.. کاش خیابونا یه طوری بود که لازم نبود آدم کفش بپوشه.. از هفت صبح تا یازده شب یک لحظه هم نتونستم از پام درشون بیارم.. فکر کنم همه ی خستگی های آدم بخاطر پوشیدن کفش باشه.. بعد کفشی که پام بود از این بیخود الکی ها نبود ها.. دیویست و سی تومن پول داده بودم که راحت باشه چون شما از وضعیت پا و انگشتای من خبر ندارین که وقتی یکم تحت فشار باشن تا یه هفته درد میگیرن و ورم میکنن! البته داشتم خوش میگذروندم ها.. رفته بودیم قائم که کفش و خرده ریز بخریم. برای دومین بار بود توی این سه هفته که غم و غصه و مریض داری یادم میرفت.. بعد تهران رو هم یه غباری گرفته بود از گند و کثافت که نمیشد درست جایی رو دید و تنفس کرد ولی من متوجهش نبودم چون داشتم قربون صدقه سبز میرفتم که دو روز آخر هفته رفته بود ولایتشون.. سوغاتی هم برای من وسایل عمه جونش رو آورده که مجبور شدم امشب شام دعوتشون کنم که بیان بگیرن.. بعد این خونمون رو باید ببینین.. نمیدونم از کجا باید شروع کنم تمیز کردنش رو.. برای غذا هم حوصله ندارم کد بانو گری کنم طبق معمول و پدر خودم رو در بیارم و احتمالن قرمه سبزی بپزم فقط! البته قبلش باید برم یه سر به مامانم اینا بزنم چون دیروز نرفتم و بابام نارحته از دستم لابد.. از این مدل ناراحتی هایی هم که نشون نمیده ولی ناراحته!آهان.. داشتم اینو میگفتم که دیشب چقدر بهم خوش
گذشت..رفتیم سمت درکه یه جایی به اسم بوکا که به لاتین یعنی دهان غذا
خوردیم.. چی بگم آخه من از اون غذا!!! عاااااالی بود.. جا داشت انگشتامون
رو هم بخوریم.. یه چیز برگر ایتالیایی خوردم گروووون اما عااالی نمیدونم چه
غلطی کرده بودن که اون طعم رو داشت.. بعد هم یه عالمه آهنگ عشقی گذاشتیم
بهم نگاه کردیم.. نه واقعن من اگه آدم باشم باید قدر سبز رو بدونم و هی
نیام اینجا ازش ایراد بگیرم و غر بزنم.. یه اخلاق های منحصر به فردی داره
که بعضی وقتا باید بهش سجده کنم و دیشب هی بروز داد بعضی هاشون رو دلم براش
ضعف رفت.. نگین طرف زنشه و به مرحله خر شدن رسیده چون علاوه بر این که کور
نیستم و دارم میبینم چندین بار هم از زبون دوستها و فامیلامون شنیدم..
خلاصه که الان وضعیت خوبی دارم خدا رو شکر و ولی الان که یادم افتاد برای
فردا باید انشا بنویسم نه دیگه! خاک بر سرم.. هم خونه رو تمیز کنم و
گردگیری و جارو برقی و بخار شوی و هم قرمه سبزی بورانی اسفناج و سالاد رو
آماده کنم بعد انشا بنویسم و خونه مامانم هم برم؟؟
اما پابلیشش نکردم مثل خیلی چرکنویس های دیگه ای که اینجا تلنبار شدن چون آخرش میبینم خیلی چیز چرتی نوشتم و صرفن وقایع نگاریه تا نوشتن اون چیزی که باید باشه...
الان هم قراره با یکی از دوستامون بریم سینما فیلم ببینیم البته اگه با این طوفانی که شده شیشه های خونمون نریزن! چه وضشه آخه؟ چند روز داشتیم چنان میمردیم از گرما که وسایل گرمایش خونه رو جمع کردیم بعد حالا هر شب تا صبح میلرزیم!! گفتم وسایل خونه یا کوه ظرف نشسته توی سینک افتادم که مجبورم به حال خودشون رهاشون کنم چون اصلن واقعن به چه آخه؟ من الان خیلی لطف داشته باشم به خودم، میرم یه دوش میگیرم و موهام رو سشوار میکشم..کاش حال داشتم یه قابلمه قورمه سبزی کم آب که سبزیش رو با آبغوره پختم درست میکردم.. نه واقعن چرا وقت نمیشه؟ الان یه ماه شوهرم میگه کتلت بپز اما من حال ندارم.. وقتی هم حال دارم طبعن وقت ندارم.. به من بگو چرا؟!
والا ما مهمونی دیشب رو رفتیم ولی کاش نمیرفتیم.. چون من حسابی له ولورده
بودم بعد برداشتم توی چشمم مداد سیاه کشیدم و تا آخر شب قرمز شد و پشت پلک
چپم هم یه دردی گرفت که تا الان ادامه داره.. فکر میکردم از خستگی باشه اما
نیست چون هنوز درد میکنه..
این خانومه که زنگ زد دعوتمون کنه، گفت من به خاطر شما مهمونی گرفتم و اگه
میاید زنگ بزنم بقیه رو هم دعوت کنم که خوب اون موقع همه چی اوکی بود و منم
گفتم میایم بعدش هم دیگه تو رودوایسی اون حرفش موندم.. ولی کلی عروس و
دوماد دعوت کرده بود و و فکر کنم میشد بپیچونیم! بعد من میخواستم ساعت هشت و
نیم تا نه برم که همه اومده باشن و مجبور نباشم زیاد بشینم و زود هم
برگردم اما این فامیلای بی شعور سبز که نصفشون رو هم من بار اول بود
میدیدم، نزدیک نه و نیم ده بود اومدن!! در نتیجه تا دوازده اونجا بودم و
کلی هم کار کردم و خسته تر شدم... آخر شب هم رفتیم مامانم رو از خونه
مامانش برداشتیم و رفتیم خونشون خوابیدیم که تنها نباشه.. آقا قرار بود ما
امروز یه گوسفند و چهارر تا مرغ قربونی کنیم..صبح این مامانم در حالی که
دیده بود ما دو نصفه شب خوابیدیم از ساعت هفت هی بلند بلند با تلفن حرف زد
و منو صدا کرد تا هشت رومون کم شد دیگه!! بعد تا ظهر درگیر بسته بندی
بودیم.. تصمیم داشتیم بریم جنوب شهر پخش کنیم ولی این سبز تصورش از جنوب
شهر زاغه بود و خونه های کاهگلی.. هی من غر زدم بابا بیا همین جا بدیم بریم
گوش نکرد منو برداشت برد یه جا نزدیک بهش زهرا که یهو دورمون کردن و آخرش
دیگه من ترسیدم فرار کردم.. ولی وضعیت مردم دیدنی بود.. هی ما بریم چلو
کباب بریزیم تو شکممون بعد این بد بختا... حالم بد شد واقعن.. بعد من بودم
توی پست پیش گفتم خوشحالم که خدا وجود داره؟ اونجا نبود به نظرم!!! تازه
چون دم اذان ظهر بود همه در حال وضو گرفتن بودن اونم توی باغچه و با آفتابه
مثلن.. من توی اون وضعیت بودم فکر کنم هیچ اعتقادی برام نمیموند.. بعد
رفتیم بیمارستان و بعد دوساعت که خدافظی کردیم بیایم بیرون، دوبار دیگه
برگشتیم بالا چون چند نفر دیگه میومدن و انگار نمیدیدن ما داریم میریم و
دست ما رو میگرفتن ببریمشون بالا..ساعت پنج دلمون هی صدا داد و پیچ خورد
یادمون اومد ناهار نخوردیم، رفتیم ساندویچ خوردیم و دیگه وقتی رسیدیم خونه
خسته و کوفته و در حد جنازه بودیم و یه دو ساعت خوابیدیم بعد این سبز سر
حال پاشده میگه داره بارون میاد بیا بریم پیاده روی! گولش زدم راضی شد دو
تا لیوان چای بریزیم بریم پشت بوم و مناره های سبز مسجدهای محلمون رو تماشا
کنیم و سرمون رو بالا بگیریم بارون اسیدی بخوره توی صورتمون... خیلی خوب
بود ولی.. یه ذره احساس آرامش کردم اونجا.. الان هم خیلی له و لورده هستم
در حالی که از ساعت هشت شب هیچ کار مفیدی انجام ندادم جز اینکه یه رزومه
آماده کردم برای دانشگاه و وسایلم رو آماده کردم که دیگه ایشالا ماشالا
فردا برم دانشگاه.. بیچاره این سبز باید صبح ساعت پنج و نیم بره بیمارستان
تا نه که مامانم بتونه بره..حال بابام خیلی خیلی بهتره.. خیلی خوبه
اینطوری.. احتمالن فردا یا پس فردا مرخص میشه و دیگه با واکر میتونه راه
بره تا سه ماه..از همتون ممنونم که حالش رو پرسیدید و باید بخشید که هنوز
کامنت ها رو تایید نکردم.. بهتره سعی کنم بخوابم و امیدوارم صبح سر حال
بیدار شم و نه مثل امروز از شدت درد دندون هایی که تا صبح بهم فشرده شدن.
شب من دراز کشیدم روی تخت و سعی کردم استراحت کنم و سبز هم کنارم توی نت گشت و پیشنویس اولیه رو آماده کرد تا من ترجمه کنم.. بعد در حال استراحت هم این اشکام چکیدن و قل خوردن رفتن توی گوشم و آخرش چشم درد امونم رو برید و داشتم فکر میکردم باید سیب زمینی پوست گرفته بذارم روش یا چای کیسه ای استفاده شده سرد شده که خوابم برد...
صبح مثل جنازه ای که سال ها نخوابیده باشه بیدار شدم و رفتم دانشگاه.. استادمون هم داشت یه خاطره تعریف میکرد از روزی که یه یارو رفته زیر ماشین و له و لورده شده و باباش رفته طرف رو نجات داده.. من زدم بیرون از کلاس چون دیگه حوصله غم نداشتم.. بعد باز رفتم بیمارستان و به کسایی که میومدن ملاقات لبخند زدم که یعنی دست شما درد نکنه و سلامت باشید و ..... وقتی بهم گفتن امروز صبح بابام در حالی که پای راستش رو بالا نگه داشته بوده، تونسته با واکر تا دم اتاق راه بره احساس عید داشتم.. احساس خنکی نسیمی که خورد به صورتم و همه خستگیم از توی سرم سقوط کرد توی زمین..امشب سبز پیش بابام میمونه و در نتیجه من میرم خونه مامانم.. فردا شب هم یکی از فامیل های سبز به خاطر ما مهمونی گرفته و نمیشه پیچوند در نتیجه تصمیم دارم برم و زود هم برگردم البته.. میترسم بپرسن حال بابات چطوره و من باز گریه م بگیره........ احساس خوشایندی دارم از این که "خدا" وجود دارد.
فکر کردم میام اینجا از تولد سبز و رنگ روغن ها و مقواهای 400 گرمی مینویسم و مهمونی و تماشای تئاتر با بابام و خوشیهام.. نمیدونستم هر روز ظرفیت این همه اتفاق بد رو داره.. بابام در حالی که داشته میرفته سمت ماشین و یه پمپ آب برای باغچه جلوی کارگاه دستش بود تصادف میکنه.. من نمیدونستم که! رفته بودم پیاده روی با سبز و شکمم رو پر از جیگر و معجون انار کرده بودم.. یک روز بعد به من گفتن تقریبن چون بابام دوست نداشته من و الهام بدونیم چون من درس دارم و اون امتحان تخصص. الهام که هنوز نمیدونه البته..
من آخر شب رفتم بیمارستان با سبز در حالی که پاهام داشت میلرزید و یخ کرده بودم و همه به خودشون حق میدادن که بهم نگفتن.. بینی بابام شکسته بود و تقریبن کنده شده بود .. هیچی نمیگفت ولی! فقط میگفت بگین بهم مسکن بزنن، پای راستم درد میکنه! استخوون زانوش شکسته بود اما چون ما بالای سرش بودیم حرف نمیزد...ما بعدش از سیتی اسکن فهمیدیم پلاتوش شکسته و باید عمل شه. هیچی نمیخورد بابام.. چون پاش رو آتل بسته بودند و نمیتونست بلند شه از جاش.. چیزی نمیخورد که لازم نشه کسی براش لگن بذاره.. من هی چشمام قرمز بودند و میسوختند اما چند قطره بیشتر گریه نکردم.. شبا از پا درد نمیتونستم بخوابم یا بغض؟ پریروز بینیش رو عمل کردن و دیروز ظهر اومد خونه و من براش دست و صورتش رو شستم و صورتش رو اصلاح کردم.. عطسه داشت اما نمیتونست عطسه کنه.. با دهان نفس میکشید و هی لباش خشک میشد.. من تا حالا بابام رو تخت بیمارستان ندیده بودم البته! برای همین همش سر درد و چشم درد داشتم.. تا دیروز عصر که دکتر خوبی برای عمل زانوش پیدا کردیم.. آخه پریشب من رفتم پیش یه ارتوپد دیگه و توی چشمام نگاه کرد گفت اگه عمل باز انجام بدیم ممکنه حرکت زانوش رو از دست بده.. من هنوز فرصت نکردم یه دل سیر گریه کنم از این اتفاقات و حرفها.... دیروز عصر باز زنگ زدیم همون آمبولانسی که صبح اومده بود و بابام رو آماده کردیم و رفتیم بستریش کردیم خلاصه.. من دیشب بعد چند وقت اومدم خونه و از پا درد نمیتونستم قدم بردارم دیگه.. الان بابام توی اتاق عمله، من چشم هام همش میسوزه چون سرماخورده و تب کرده نشستم توی تخت و به ساعت زل زدم... هنوز وقت نکردم درس بخونم و دانشگاه برم.. فردا اگه بخوام برم باید پیشنویس اولیه مقاله ای که هنوز شروع نکردم رو تحویل بدم.. باید چند تا قرص بخورم و سعی کنم حالم بهتر شه تا بتونم برم بیمارستان و پیشنویس رو هم آماده کنم.. فردا غروب حتما بعد دانشگاه وقت میکنم بیام تنهایی خونه بشینم و استرس و ناراحتی ها این چند روز رو با گریه تخلیه کنم... البته نه! فردا میرم پیش بابام بعد حالش که خوب شد میام اینجا مینویسم بابام داره خودش قدم بر میداره و حال همه ی ما خوب است.
میدونم که از من بعیده ولی یه چند روزه میرم سبزی خوردن و اسفناج میخرم میارم پاک میکنم و میشورم و نوش جاان میکنم.. این بورانی از اکتشافات جدیده منه چون تا حالا دیده نشده بود که بتونم یه قاشق هم بخورم ولی الان همش ولع بورانی دارم.. تازه برای اینکه آهنش هم جذب بدنم شه و کار مفیدی باشه نصف لیمو ترش هم میچکونم توش. امروز هم رفتم که به وصالش برسم اما هیچ گاری ای پیدا نکردم.. فقط رفتم تره باره نزدیک خونه یه عالمه سیب و نارنگی و پرتقال و هویج خریدیم که روی هم شد 9 هزار تومن!! خیلی جالبه ها!! اگه میخواستم از میوه فروشی بخرم باید حدودن دو برابر پول میدادم..
بله.. امروز هم گذشت و ما درس نخوندیم!! الان باید مقداری ظرف بشورم و بعد دوش بگیرم با سبز بریم چند جا عید دیدنی :)))) قبلش هم میرم فلشم رو بدم به دوستم که سیزن آخر سریال مورد علاقه ام رو بگیرم ازش.. بدن درد گرفتم از خماری دیگه..
پنج شنبه تمام مدت فصل جدید
سریال مورد علاقه ام رو تماشا کردم و سبز هم برای خودش چرخیده بود و پازل درست
کرده بود.. جمعه که از خواب بیدار شدم قبل از اینکه بخوام کامپیوتر رو روشن
کنم و چند قسمت دیگه رو ببینم سبز مجبورم کرد بریم بیرون. از قبل برنامه داشتیم یک
روز این تعطیلات رو بریم سد طالقان و من هر کاری کردم بمونم خونه سریال ببینم نشد
و رفتیم تا بهشت رو دیده باشیم.. خیلی قشنگ بود همه چیز! تا رسیدیم به سد نم نم
بارون هم شروع شد و وقتی داشتیم چای میخوردیم تبدیل شده بود به سیل! چشمامون خیلی متعجب بودن از اون همه منظره تماشایی. به پیشنهاد
سبز رفتیم یه دوری توی شهر بزنیم و صبر کنیم که یه کم هوا بهتر شه.. ولی تبدیل
شد به برف اون دونه های درشت بارون و در نتیجه رفتیم روستای منگلان جا گرفتیم و توی
خیابون هایی که جلال آل احمد قدم زده بود، قدم زدیم.. از اینکه دور آب رو دشت سبز
گرفته بود خیلی لذت میبردم.
یه جور آدمی هستم من که باید همه چیز تحت کنترلم باشه.
از اینکه اتفاقاتی بیفته برام که از قبل بهشون فکر نکرده باشم یا برنامه ریزی
نکرده باشم میترسم. مثلن دیروز هر چی سعی میکردم عادی باشم هی همه چیز برام سخت تر
میشد. وقتی میخوایم بریم جای جدیدی من از قبل تاریخ دقیق حرکت و جای استراحت و همه
خرده کاری ها رو میدونم و این طوری آرامشم برقرار میشه.. به هرحال تمام شب رو با اینکه من با مانتو و روسری و هر چی لباس همراهم بود خوابیده بودم اما از شدت سرما چند بار از خواب بیدار شدم و صبحش هم با اینکه هوا خوب و آفتابی شده بود تقریبن زود برگشتیم تهران چون اصلن دلم نمیخواست توی ترافیک چند ساعته بمونیم. واقعن حیف شد که شرایط خوبی برای لذت بردن نداشتیم چون میشد لااقل دلمون رو خوش کنیم که یه مسافرت رفتیم..
با این که خیلی شرایط خوبی نداشتیم و پیش بینی اون جاده خطرناک رو هم نکرده بودیم اما انقدر این شهر زیبا و خوش آب و هوا بود قرار گذاشتیم با خانواده ی من اوایل اردیبهشت یک سفر بریم و اگه شد جایی رو برای چند ماه اجاره کنیم.
دیشب رو هم با پسر خاله های سبز گذروندیم و بعد هم تا نزدیک های سحر سریال تماشا کردم..
سیزده به در رو در کنار مامانم اینا بودیم در حالی که اتللو و پنتاگون و برج هیجان و حکم بازی میکردیم و جوجه کباب میخوردیم.. دو ساعت پیش هم برگشتیم خونه تا یکم خودمون رو آماده کنیم برای برگشتن به روال عادی زندگی!!
خیلی دلم میخواد اونهایی که رمز رو دارن یا میخوان داشته باشن بهم بگن و در مورد پست قبل کمکم کنند.
فکر کنم حدود یک ماه میشد که آشپزی نکرده بودم! دیروز قرمه سبزی پختم که فکر نمیکردم خیلی خوب از آب در بیاد... اما خوب شد و دو تایی یه تاقار (!) قرمه سبزی خوردیم و بعدش جلوی تلویزیون دراز کشیدیم و آخرین برنامه نود که سبز ضبط کرده بود رو تماشا کردیم تا معده مون یکم هضم کنه بلایی که سرش آورده بودیم رو..
سه هفته هم هست که یک صفحه درس نخوندم ولی این دیگه خیلی مهمه و باید یه برنامه ریزی بکنم که به یه جایی برسونم کارهام رو تا 19 فروردین که احتمالا قراره دانشگاه شروع بشه..
در مورد نوروز هم که خب مبارک باشه!! خیلی سال بدی بود برای من این سال 90. خدا رو شکر تموم شد رفت.. آرزوهای خیلی سطحی و نازلی دارم که امیدوارم در سال 91 اتفاق بیفتند و باعث بشن یکم وضعیتم بهتر شه. خدا رو شکر توی این سال مبارک قراره درسم هم تموم شه.
الان هی دارم تایپ میکنم و پاک میکنم.. چیزهایی هست در مورد ده روز گذشته که باید بنویسم حتمن که باشه یه وقت دیگه.. دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم دست راستم رو نمیتونم خم کنم.. سبز اومد ببینه چی شده دستم رو خم کرد یه کوچولو که باعث شد مثل بچه ها از درد گریه کنم.. خیلی درد وحشتناکی بود واقعن.. رفتیم درمانگاه و نیم ساعت نشستیم تا دکتر ارتوپد اومد و بهم قرص داد و گفت کاری نمیتونه بکنه جز اینکه دو هفته وقت بدیم تا خودش بهتر شه.. امیدوارم اگه قراره از مریضی بمیرم یه مریضی بگیرم که زیاد درد نداشته باشه!! چون خیلی وحشتناک بود برام.بیچاره سبز هم از شب قبلش گلاب به روتون اسهال داشت و نمیدونم چه جوری دنبال من بود این همه مدت.. انقدر دردم زیاد بود حواسم نبود که میتونیم بگیم یه دکتر ویزیتش کنه! بعد سبز پاشد رفت سر کار منم با این دست چلاقم یکم کارهای خونه رو کردم یعنی ماشین لباس شویی رو روشن کردم و ظرف شستم که مثلن میخواستم خونه تمیز باشه که بخوره توی سرم چون باعث شد بعدش دست دردم خیلی بیشتر بشه..
امروز هم کله سحر سبز منو با زور برداشت برد آزمایشگاه مرکزی که آزمایش هایی که دو ماه پیش باید میدادم رو انجام بدم ولی چون تاریخش گذشته بود قبلش مجبور شدیم بریم بدیم یه دکتره دیگه با تاریخ امروز برامون بنویسه.. دو لیتر خون ازم گرفتن و صد تومن پول! تازه من دفترچه دارم.. اون دوستانی که پول ندارن باید بمیرن یعنی؟ حالا چهارشنبه معلوم میشه دقیقن چقدر مریضم :))
توی آزمایش هام تست قند هم بود که طبیعتن یعنی اینکه تا الان گرسنه موندم و قصد دارم مقدار زیادی صبحانه ببلعم چون ناهار هم ندارم و از قرمه سبزی دیروز فقط انقدر موند که بذارم برای ناهار امروز سبز. بعد هم که لباس ها رو جمع کنم و خونه رو مرتب کنم، دوش میگیرم و میرم آرایشگاه که جلوی موهام رو تلی ببافم.
برای من زیاد مهم نیست خونه تکونی شب عید.. یعنی هیچ عجله ای ندارم که تا شب عید خونه رو بکنم دسته گل! از چند هفته پیش هم که کمد دیواری رو تمیز کردم و البته تمیز کردنش هم یه نصفه روز ازم وقت گرفته بود و سه تا کارتن لباس و کفش و کیف رو رد کردم رفت، دیگه هیچ کاری نکرده بودم و فقط روزی که سبز میخواست از ماموریت برگرده یکم ظاهرش رو تمیز و مرتب کردم.
امروز با سبز کشوی مبل ها و کتابخونه و کابینت ها و کمد دیواری بالای آشپزخانه که احتمالن برای شما جای ناشناخته ای است و در حکم انباری خانه ماست رو تمیز کردیم.. آهان.. وسط هاش هم توی کمد بالای آشپزخونه چرخ گوشتم رو پیدا کردم و تیغه های مختلف غذا ساز رو و یک سری کارتن باز نشده از وسایل آشپزخانه! یه عالمه هم ملافه و رو بالشتی و این جور مسائل شستم.
دیگه متاسفانه جونی برای گرد گیری و جارو و بخار شور نداشتم.. فردا صبح که سبز نظام مهندسی امتحان داره قراره منم برم آرایشگاه بعد بیایم این کار ها رو بکنیم بعلاوه ی تمیز کردن لوستر ها و شستن پرده و جرم گیری حمام و دست شویی.
فردا عصر هم با مامانم اینا میخوایم بریم سینما فیلم ببینیم.. به خدا اگه توی رودروایسی نبودم عمرن 5200 پول بلیط نمیدادم!! یه سری فیلم آشغالی اکران میکنن این همه هم پول میگیرن. حالا ایشالا بابام پولش رو بهم بده چون من اینترنتی خریدم و 26 تومن شد.. حالا اگه نده هم مهم نیست چون چند شب پیش چهاررتایی رفتیم تهران پاریس توی علامه شمالی و 130 تومن پولش شد که باباجونم پرداخت کرد.. انقدر فضای آرومی داشت اصلن دلمون نمی اومد ازش خارج شیم..
خلاصه اینم وضع خونه تکونی ما! دیوار هم حال ندارم تمیز کنم. همین کار ها رو هم به خاطر خودم دارم میکنم و اصولن قرار نیست مهمونی داشته باشیم و برنامه خاصی در مورد این مسائل ندارم جز این که احتمالن مامانم و خواهرام رو یه شب دعوت کنم توی هفته دوم که با شرمندگی باید بگم یک سالی میشه که دعوتشون نکردم.. فامیل های سبز رو هم خیلی دعوت کردم و فکر نکنم که عید هم تهران باشن. برنامه ام هم اینه که چند روز بریم ولایت سبز جانمان بعد چند روز بریم فامیل های خودم رو ببینیم و از هفته دوم سبز میره سر کار و من هم اگه خدا بخواد ایشالا ماشالا میخوام کتاب رو ترجمه کنم.. خیلی هم نگرانم چون کتابم رو نتونستم با استادم اوکی کنم و تا بعد از تعطیلات هم نمیبینمش.. امیدم به اینه که خوشش بیاد.. برای مقاله هم باید پیش نویسم رو هفته اول بعد از عید تحویل بدم که همه امیدم به یاری سبز و ایده هاشه چون موضوعی که انتخاب کردم یه طوریه که اطلاعات سبز از من خیلی بیشتره در موردش..
امروز بعد از دو هفته رفتم یه املت درست کردم.. توی یه مودی هستم که حوصله ندارم اصلن! آشپزی بودم برای خودم ها! انقدر این سبز گفت وقتت رو صرف کارهای مهم تر کن دیگه حس آشپزی ازم دور شده..
مثله این که حرفام روش خیلی هم موثر نبوده چون با این که خونه در حالت جنگ زدگیه و منم خسته.. گفت میم داره میاد اینجا!! میم همونیه که سبز سه روز نبود یه زنگ هم به من نزد البته!!
من برم فعلن..







